![]() |
|
مهمترین کاری که پدرم برایم انجام داد (آن زمان متوجه آن نشدم...) - نسخهی قابل چاپ +- انجمن شطرنج ایران (https://irchess.com) +-- انجمن: اخبار و مقالات (https://irchess.com/forumdisplay.php?fid=62) +--- انجمن: مقالات (https://irchess.com/forumdisplay.php?fid=64) +--- موضوع: مهمترین کاری که پدرم برایم انجام داد (آن زمان متوجه آن نشدم...) (/showthread.php?tid=1960) |
مهمترین کاری که پدرم برایم انجام داد (آن زمان متوجه آن نشدم...) - Admin - ۲-مرداد-۰۵ مهمترین کاری که پدرم برایم انجام داد (آن زمان متوجه آن نشدم...) پدرم در طول سالها کمک زیادی به من کرد. اما بهترین کاری که او تا به حال برای من انجام داد، کاری بود که انتخاب کرد انجام ندهد. «گاهی اوقات، یکی از بدترین کارهایی که میتوانید برای افرادی که دوستشان دارید انجام دهید، کمک کردن به آنهاست.» در صورت خواندن این متن و این فکر که «چی؟»، پس ممکن است ما با هم کنار بیاییم. من هم اولین باری که آن را شنیدم همین واکنش را داشتم. سالها بعد از آن، آن جمله دوباره به ذهنم خطور کرد، زمانی که در نهایت متوجه کاری شدم که پدرم زمانی انجام داده بود. یا بهتر بگویم، کاری که او کاملاً از روی عمد انجام نداد. من 20 ساله بودم. ماهها برای این مسابقات آماده شده بودم. این یک مسابقه قهرمانی جهان نبود. آخرین نورم استاد بزرگی هم نبود. من از قبل یک استاد بزرگ بودم. اما اهمیت داشت. من این مسابقات را در 2 سال گذشته بسیار وحشتناک بازی کرده بودم و وقتی دوباره دعوتنامه رسید، تردید کردم. خاطرات بدی داشتم و نمیخواستم به همان شهر، همان سالن، همان صندلیها و همان مهرههای شطرنج برگردم. بخشی از وجودم میخواست آن را رد کند. بخشی از وجودم میخواست برگردد و آن خاطرات را در هم بشکند. آن بخش پیروز شد. این یک تورنمنت دورهای بود که هر ساله در ارمنستان برگزار میشد. 10 بازیکن. میانگین ریتینگ حدود 2650 بود. در رنک اولیه، من نزدیک به پایین جدول بودم. برای اینکه خودم را متعهد کنم، کار خطرناکی انجام دادم و اعلام کردم که قرار است قهرمان مسابقات شوم. من با انگیزه، آماده و متمرکز رسیدم. دور اول با مهرههای سفید در برابر استاد بزرگ ارمنی، تیگران ال. پتروسیان. (بله، دقیقاً همنام و همنام خانوادگی قهرمان جهان پتروسیان.) یک بازی بینقص انجام دادم! یک وضعیت خوب از شروع بازی به دست آوردم، سپس حمله کردم، بعد از آن از نظر پوزیسیونی فشار آوردم، سپس پیادهها را گرفتم... بعد اسب او را گرفتم... آخرین حرکت من g4، گرفتن اسب آچمز شده. بازی تمام شده است، درست است؟
میدانید بعد از آن چه اتفاقی افتاد؟ حریف من تسلیم نشد. او به مبارزه ادامه داد. و سپس... من نتوانستم این وضعیت برنده را به یک امتیاز تبدیل کنم. حتی مساوی هم نکردم. باختم! بله، 1 سوار جلو بودم... بنابراین میتوانید دردی را که میکشیدم تصور کنید. من نه تنها برای قهرمانی مسابقات آمده بودم، بلکه در درجه اول برای از بین بردن خاطرات قدیمی و پیروزی بر خودم آمده بودم. اما در عوض، خودم را دقیقاً در میان همان خاطرات یافتم. پدرم یک آماتور قوی در شطرنج است. (او در لیچس 2500+ است). میدانستم که او بازیها را دنبال میکند. میدانستم که او درد من را احساس میکند. میدانستم که او هم اذیت میشود. اما من با او تماس نگرفتم. و او هم با من تماس نگرفت. من تازه سالها بعد فهمیدم که در خانه چه اتفاقی افتاده بود. عموهایم با یک برنامه به خانه ما آمده بودند تا پدرم را ببینند. «از شهر ما تا آنجا(محل مسابقات) فقط 1 ساعت راه است. ما گوشت، نوشیدنی و همه چیز برای کباب میخریم، به آنجا میرویم، به آوو روحیه میدهیم، حال او را بهتر میکنیم و همان شب برمیگردیم.» یک ایده مهربانانه. یک ایده عاشقانه. پدرم گفت نه. او به عموهایم گفت: «او دیگر بچه نیست. او باید به تنهایی از این مبارزه عبور کند. او باید سرسختی و تابآوری ایجاد کند. در صورت عدم یادگیری آن در همین حالا، او راه به جایی نخواهد برد. و این یک لحظه عالی برای تمرین آن است.» در آن زمان، من هیچ یک از اینها را نمیدانستم. اما حق با او بود. سرسختی به همان روشی ساخته میشود که عضلات ساخته میشوند. با وزنه. با مقاومت. با ناراحتی. آن تورنمنت آزاردهنده بود. من هر روز تقلا میکردم. نه تنها در طول بازیها، بلکه قبل از بازیها برای یافتن انگیزه، و قبل از خواب برای آرام کردن خودم. اما با نگاه به آن روزها، و بسیاری از دورههای دشوار دیگر، اکنون فقط سپاسگزار هستم. آنها شخصیت من را ساختند و من را تابآور کردند، چیزی که در تمام زندگیام از آن استفاده خواهم کرد. من نمیگویم که شما هرگز نباید حمایت کنید یا حمایت دریافت کنید. و نمیگویم زمانی که فرزندتان در حال تقلا است باید ناپدید شوید. در مسیر خودم برای رسیدن به عنوان استاد بزرگی، حمایتهای زیادی دریافت کردم. اما با دوز مناسب. با نگاه به گذشته، این ممکن است یکی از بزرگترین هدایایی باشد که پدرم به من داده است. گاهی به من کمک میکرد. گاهی اجازه میداد خودم بجنگم. او میدانست چه زمانی مداخله کند. و او میدانست چه زمانی عقبنشینی کردن، کمک واقعی است. با بهترین آرزوها و عشق، برای رشد و سفر لذتبخش شما، استاد بزرگ آوتیک (یا آوو، همانطور که دوستانم مرا صدا میزنند)❤ پینوشت: در صورت داشتن داستانهای مشابه، یا داشتن سوال، خیلی دوست دارم آنها را بشنوم. لطفاً در انجمن ما به اشتراک بگذارید. تاریخ انتشار مقاله ۱جولای ۲۰۲۶ ✍️ مترجم : محمد فتاحی منبع:دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید. |