مهم:در صورت خرید از سایت اگر فایل برای شما ارسال نشد و یا پیغام تراکنش ناموفق را دریافت کردید حتما از طریق تلگرام با آیدی Kingofcheat@ با مدیریت سایت تماس بگیرید.با تشکر
اگر عصبانیت شما مربوط به همان لحظه نباشد، بلکه به چیزی که از قبل در درونتان وجود دارد، چه؟ داستانی از فوتبال، wasabi، Rasgulla... و پیروزی در سختترین بازی دنیا.
مثل قهرمانی که تازه برنده شده باشد، وارد کافه مورد علاقهام شدم.
کوکتل مورد علاقهام را سفارش دادم و جشن گرفتن را شروع کردم.
نه تورنمنت شطرنج. نه نقطه عطفی در ChessMood.
داشتم پیروزیام را جشن میگرفتم... بر خودم.
فلش بک.شش ماه قبل
هر شنبه. 7 عصر.
غیرقابل مذاکره. مقدس.
فوتبال بازی میکنیم. ChessMood در مقابل دوستانمان.
(از چپ به راست: استاد بزرگ Rob، کاندیدای استادی Albert، من، فرشتهمان Badre، استاد بینالمللی David، و استاد بزرگ آینده Tigran)
اما ما متفاوت بازی میکنیم. سعی نمیکنیم همدیگر را نابود کنیم.
تماس جزئی؟ پنالتی است
گلهای همدیگر را جشن میگیریم. میخندیم. شوخی میکنیم...
مثل بچهها بازی میکنیم، قبل از این که بزرگسالان بیایند و همه چیز را خراب کنند.
***
یک شنبه آفتابی دیگر بود. همان زمین. همان شادی.
تا این که...
از میان دفاع آنها زیگزاگ رفتم. یکی را رد کردم. دو تا. سه تا.
داشتم از آخرین مدافع رد میشدم... و او پایش را انداخت.
به این شکل:
پرواز کردم.
منظورم پرواز واقعی است.
اگر استعدادیابی تیم ملی دو و میدانی در حال تماشا بود، الان قراردادم را داشتم.
احتمالاً رکورد جهانی پرش طول را شکستم.
بعد چندین بار مثل کباب روی چمن غلتیدم.
درد؟ زیاد.
اما عصبانیتام بلندتر بود.
مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده، بلند شدم.
مستقیم به سمتش حمله کردم.
برادر دوستم. دو برابر اندازه من.
مهم نبود.
2 سانتیمتری جلوی صورتش ایستادم.
و فریاد زدم.
به زور خودم را از زدنش نگه داشتم.
همه به سمتمان دویدند و وسط ایستادند.
مثل کیسه هوای انسانی.
آرام شدم. او عذرخواهی کرد. به بازی ادامه دادیم.
حداقل آنها ادامه دادند.
من نتوانستم.
نه به خاطر پایم. خوب بود.
بدنم حرکت میکرد. روحم همان جایی که افتاده بودم، مانده بود.
صحنه را در ذهنم تکرار کردم. بارها و بارها.
او عمدا اینکار را نکرده بود. فقط واکنش نشان داده بود. رفلکس.
من از کنارش رد شدم، او پایش را انداخت. من افتادم. اتفاق میافتد. مشکل بزرگی نیست.
به جز نحوه رفتار من بعد از آن...
هرچه بیشتر تکرارش میکردم، احساس بدتری داشتم.
بنابراین نزدش برگشتم. بهش گفتم فهمیدم عمدی نکرده.
برای رفتارم عذرخواهی کردم. سر تکان داد. بغل کردیم.
تنش در هوا برطرف شد.
اما چیزی در درونم هنوز کدر بود.
چرا عصبانی میشویم؟
به خانه برگشتم. خسته.
اما خواب؟ نه. ذهنم در حال چرخش بود.
به کیندلم دست بردم و کتابی را که داشتم میخواندم باز کردم، روزی یک فصل.
کتاب مربیام Rao Srikumar: "خرد مدرن، ریشههای باستانی."
امروز چه چیزی هست؟
بام!
فصل 24: دلیل واقعی عصبانی شدن شما
چه بلایی؟؟؟
مثل این که کائنات داشت مسخرهام میکرد.
شروع به خواندن کردم. به مغزم ضربه زد.
به خصوص این سه پاراگراف. ده بار دوبارهشان خواندم...
> "دسری به نام Rasgulla وجود دارد. به اندازه توپ پینگپنگ و سفید و بسیار شیرین است. اگر Rasgulla را روی زمین بیندازید و روی آن بایستید، آن چه که بیرون میآید شربت قندی است. میتوانید با چکش بکوبیدش یا چمدان روی آن بیندازید یا به دیوار پرتابش کنید. هر طور که با آن بدرفتاری کنید، تنها چیزی که بیرون میآید شربت قندی است."
"خشم از شما بیرون جاری میشود چون در درون شما است، منتظر زمانی برای انفجار." (!!!)
"وقتی حوزه عاطفی پیشفرض شما تبدیل به سپاسگزاری شود، مثل Rasgulla خواهید بود. مهم نیست در زندگیتان چه اتفاقی بیفتد، با دلسوزی، شفقت و عمل منطقی پاسخ خواهید داد. نه با عصبانیت."
Rasgulla، Wasabi و سفر
در روحم Rasgulla وجود نداشت.
نه شربت. نه شیرینی.
فقط wasabi. تیز. خشن.
عصبانیت وجود داشت. عمیق در درون.
در زمین فوتبال منفجر شد.
خدا میداند در کجاهای دیگر قبلاً نشت کرده بود...
هیچ ایدهای نداشتم از کجا آمده و چه مدت آنجا بوده.
مهم نبود.
آن چه که مهم بود این بود:
باید میمرد.
وقت تعویض wasabi با Rasgulla بود.
وقت شیرین کردن روح بود.
بنابراین سفر را شروع کردم.
تمرینات روزانه. خودپاکسازی. ALFAVE.
روز به روز، احساس متفاوتی داشتم. احساس خوبی داشتم.
سفید رنگ غالب روحم بود.
اما مطمئن نبودم...
آیا هنوز wasabi مخفی در درون وجود داشت؟
به آزمون واقعی نیاز داشتم.
آزمون Wasabi
6 ماه بعد از حادثه.
همان مکان. همان زمان. ساعت 7 عصر. شروع بازی.
دوباره حمله میکردم. یکی را رد کردم. بعد یکی دیگر.
و بعد اتفاق افتاد. دقیقاً همان اتفاق.
نفر سوم پایش را انداخت.
پرواز کردم.
این بار رکورد پرش طول خودم را شکستم.
این بار بیشتر غلتیدم.
اما همچنین، این بار...
وقتی اینرسی کارش را انجام داد و داشتم غلت خوردن را متوقف میکردم، ادامه دادم.
عمدی. مصنوعی. واضحاً مصنوعی.
همه فهمیدند شوخی میکنم. حالم خوب بود.
سکوت و ترس در هوا، تعجب از این که آیا پایم شکسته، ذوب شد و تبدیل به خنده شد.
مردی که من را زمین زد داشت میخندید.
من بیش از همه میخندیدم.
نه فقط بیرون. درون هم.
وقتی در هوا پرواز میکردم، وقت نداشتم به شوخی فکر کنم.
آگاهانه تصمیم نگرفتم چند بار اضافه غلت بخورم تا همه بخندند.
ناخودآگاهم این کار را کرد.
هنوز درد در پایم بود. به زور میتوانستم بایستم.
اما این بار، هیچ دردی در روحم نبود.
6 ماه قبل، تاریکی در درونم بود.
حالا نور بود.
بدون wasabi.
فقط شربت شیرین.
بر خودم پیروز شدم. آزمون را پاس کردم.
همین را رفتم با کوکتل مورد علاقهام جشن بگیرم.
چرا در مقابل چه
در تمام زندگیام اشتباه کردم. و متأسفانه، هنوز هم میکنم.
در شطرنج — مثل هر شطرنجبازی.
در زندگی — مثل هر انسانی.
اما اگر یک چیز کمکم کرد استاد بزرگ شوم،
ChessMood را از صفر بسازم،
خانواده زیبایم را ایجاد کنم،
و در دنیایی زندگی کنم که خوششانسم صبحها در آن بیدار میشوم...
این است:
من فقط اشتباهات را درست نمیکنم. به آنها حمله میکنم.
نه به صورت سطحی. بلکه عمقی.
نه آن چه که انجام دادم. بلکه چرا انجام دادم.
بعد عمیق میروم. عمیقتر. تا پیدایش کنم. درستش کنم. ادامه دهم.
تا اشتباه بعدی. بعد دوباره همین کار را انجام دهم.
خودم را تنبیه نمیکنم.
آن چه انجام شده، انجام شده.
فقط میخواهم مطمئن باشم دوباره اتفاق نمیافتد.
این سفر است. درهم. واقعی. شیرین.
مثل Rasgulla. و کوکتلهای مورد علاقهام وقتی بر خودم پیروز میشوم.
آرزویم
آرزویم این است که عمیقتر در حوادث فرو بروید.
نه در سطح به آنها حمله کنید. بلکه در ریشه.
چه در شطرنج باشد چه در زندگی.
زیاد اشتباه میکنید.
به مشکل زمان میافتید.
بازیهای برنده را میبازید.
لغزش دارید...
دلایل واقعی چیست؟
کارتان را دوست ندارید.
در رابطهتان خوشحال نیستید.
با دوستان فعلیتان راحت نیستید.
غم ساکتی در شما وجود دارد...
دلایل واقعی چیست؟
عمیق غوطه بخورید. به ریشه حمله کنید. ریشه را درست کنید.
آرزویم این است که Wasabi های درونیتان را شناسایی کنید...
و آنها را تبدیل به Rasgulla کنید.
آنگاه زندگیتان مزهدارتر خواهد شد. شما مزهدارتر خواهید شد. افراد مزهدار جذبتان میشوند.
لحظات مزهدار.
و دنیایتان خیلی شیرین خواهد بود.
برای سفر شیرینتان،
با بهترین آرزوها و عشق،
یادداشت اول: داستان مشابهی دارید؟ آزادانه در اینجا به اشتراک بگذارید.
یادداشت دوم: من از دکتر سریکومار رائو یاد میگیرم، که او نیز از معلمانش یاد گرفته، و حالا درسها را به من میدهد.
ما فقط دو نامه رسان فِدِکس(شرکت پستی) هستیم که دانش را تحویل میدهیم.
این مقاله بخشی از سری مقالاتی است که در مورد درسهایی که از او یاد میگیرم خواهم نوشت.
اگر آنها را از دست دادهاید، سایر مطالعات اینجا هستند.
"چیز خوب، چیز بد... چه کسی میداند؟" (بعدا ترجمه خواهد شد)
"
چگونه سفرهای کوچک، زندگی و شطرنج شما را شکل میدهند
"